سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
خداحافظ،شاید وقتی دیگر!
خداحافظ،شاید وقتی دیگر!
بعضی وقت ها نیاز نیست برای کارها دلیل و برهان بیاوریم انگار قسمت من است که در اوج انرژی از عرصه کنار بکشم دلایل مفصل است اما همین قدر به دوستان عرصه وب بگویم که سردبیری یک ماهنامه،جانشین سرپرستی روزنامه همشهری در استان فارس،کانون تبلیغات ،کارهای چاپ و... مشغولیتها و سردبیری 2 ماهنامه و هفته نامه استانی نیز پیشنهاداتی است که هنوز در کشو میز دارم اما تصمیم به خداحافظی از عرصه محیط مجازی گرفته ام،چرا؟ چرایش مربوط می شود به «نازنینی» که «خط خطی»هایش مرا اینگونه مجنون نمود هرچند حال شاید گوشه ای به نظاره نشسته باشد و خمیده گی قامت درختی را تماشاگر باشد!
سخن بیشتر گفتن شاید به صلاح نباشد پس غیبت این همراه همیشگی تان را به حساب هیچ چیز جز خستگی مگذارید!
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
زبان سرخ!
من آدمهای مونث زیادی را می شناسم که جلوی دفتر ازدواج ساعتها کاشته شده اند در هوای شوهر!
من مرغان زیادی را می شناسم که موقع زاییدن تخم مرغها زیاد قدقد میکنند!
من گنجشگهای زیادی را می شناسم که مدام بر روی سیم های برق با هم نزاع میکنند.
من درختان زیادی را می شناسم که ریشه هایشان در زیر خاک در هم گره خورده اند/ و از درد / شاخه هایشان را تکان می دهند.
من مردان زیادی را می شناسم که زیر بغلشان بوی..... گندیده میدهد ولی شبها خودشان را روی زنهایشان میاندازند بی هیچ شرمی!
من دختران زیادی را می شناسم که شبها خودشان را دستمالی میکنند و روزها برای پسران جانماز آب می کشند.
من پسران زیادی را می شناسم که سر زنان شوهردار کلاه میگذارند تا فقط بتوانند یک شب را با آنان صبح کنند.
من زنان زیادی را می شناسم که تا نیمه های شب در انتظار شوهرشان می نشینند/شام نخورده/و شوهر مشغول گاز گرفتن ...... منشی روی میز شرکت است!
من شانه های زیادی را می شناسم که برای حتی لحظه ای گریه به سر رفیقشان قرض داده نمی شوند.
من روسپیان زیادی را می شناسم که بخاطر یک کارت شارژ ۵۰۰۰تومنی زیر بدنهای گوشتی مردان کچل بی دندون می خوابند.
من افراد زیادی را می شناسم که برای یک سکه پول بیشتر هر ...... را می مالند!
من احمق های زیادی را می شناسم که برای یک روز بیشتر زنده ماندن هر باجی به هر امامزاده ای که در سر راهشان باشد میدهند.
من پیرزنان زیادی را می شناسم که هنوز هم میترسند شوهر ۹۰ساله ی چلاقشان به زن ۳۰ساله ی همسایه نان تعارف کند!
من نوزادان زیادی را می شناسم که در بدو تولد به فکر کشتن نوزاد تخت بغل هستند.
من رهبران زیادی را می شناسم که یکیشان به آن یکی می گوید "بجنگیم " و بعد مردم کشته میشوند!
من تنهایی را می شناسم که ساعتها می نشیند و از چیزهایی که میشناسد می نویسد/ من او را در آیینه دیدم دود قطار از دورها پیداست / او باید روی ریل برود/و نباید اینهمه چیز بداند....!
منبع: وبلاگ مهشید بهجاد
چهارشنبه نهم بهمن 1387
شاید وقتی دیگر
* نمی دانم کدام حکیم بود که می گفت:«نفس از تو شخصیتی می سازد که نیستی! و تو باید این شخصیت ساخته ی نفس را بکشی که به جای تو زندگی می کند و خود تو را از زندگی محروم کرده است» درست است شاید ترسناک باشد جدا شدن از نفسی که اوهام و خیالات و سایه ها را در ما موجب شده است اما این ترس در واقع می تواند درد تولد دوباره ما باشد.
* سردرگمی زمانی برایمان به وجود می آید که در درونمان دچار تضاد شویم می خواهیم برویم و در عین حال می خواهیم اینجا بمانین آنگاهست که سردرگم می شویم و فقط بی دغدغه و در سکوت باید به حرف دلمان گوش بسپاریم ببینیم چه می گوید هر چه گفت اطاعت کنیم آنگاه است که همواره می توان در مسیر درست گام برداشت بدون اینکه نگران این باشیم که کجا می رویم و چه می کنیم!
و در یک کلام هیچگاه نباید صدای دل را خاموش کرد خطرناک است می دانید که؟؟؟؟
"پویا محسنی نیمه شب ۹بهمن ۸۷"
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
بدون اسم!
من از عریانی این همه تن در شگفتم
و از سنگی بودن آن همه دل
از توجیح گری این همه گناه!
و راست جلوه دادن دروغ و وارونه کردن راست ...
گویی خدا را فراموش کرده ایم و یا خدا ما را؟
«پویا محسنی- نیمه شب ۲۶دی ماه»
چهارشنبه یازدهم دی 1387
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از .....
این نامه که به نوعی وصیتنامه من قبل از عمل نخاعم بود است را به عنوان شروع مطالب جدی من داشته باشید تا بعد(جزئیات خصوصی تر را حذف کرده ام):
سلام به هر کس که این نامه را می خواند به خصوص به تو- تویی که مخاطب منی تویی که برای نوشتن در من ایجاد انگیزه کردی.در چند پاراگراف ابتدایی نکاتی را می نویسم که دوست می دارم علاوه بر تو دیگران نیز بدانند و در پی آن نکاتی را که شاید فقط خود باید بدانی! من در آستانه اتفاقی بزرگ و سرنوشت ساز در زندگیم قرار دارم پس ....
اگر رفتم که ...
دوست دارم همه بدانند زندگی را دوست داشتم و نه مرگ را- به دنبال هوس نبودم بلکه در پی رهایی از قفس بودم دوست داشتن برایم از عشق برتر بود چرا که عشق را تجربه کردم و اگر کسی بگوید عقل و عشق را می توان جمع بست(هم به خود و هم به دیگران) دروغ گفته است.چرا که برای عشق برخلاف دوست داشتن دلیل و چرا و زیرا نمی توانی بیاوری دل است و دیگر هیچ!
هیچ وقت نخواستم دروغ بگویم و اگر گفتم آنقدر تعداش کم بوده که به چشم آمده!نه آنقدر خوب بودم و نه اینقدر بد. منحرف نشدم هیچگاه از راهی که برگزیده بودم. با زمان حرکت کردم و نه مثل همنسلانم در پی زمان! دوست دارم همه بدانند که درست یا غلط دوستت دارم و کاش بمانم تا بتوانم عاشقتم هم بشوم.دوست داشتم به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانستم فراموش کنم. خواندن-خوردن-خوابیدن سه مصدر اصلی زندگی من بود همانگونه که سعی داشتم در این مدت مثبت اندیش باشم-از کسی متنفر نباشم- خود خودم باشم.آری این منم مردی تنها به روی تخت بیمارستان(شاید) در انتهای دوره ای که به آن می گویند: زندگی
واما اگر ماندم...
دوست دارم بمانم اگر خدا بخواهد تا زندگی کنم و به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانم فراموش کنم- برای لذت بردن از لحظه لحظه های زندگی بی تابم - از هیچ کس به هیچ دلیل متنفر نشوم- و برای ماندن چه دلیلی بهتر از آرزوی رسیدن به تو؟
و اما دوست دارم بدانی که...
همه این دردها و سختی ها و مصیبت ها که بر من می رود و بر جان من می ریزد را تحمل کرده ام و صبر پیشه ساخته ام خود بهتر از هر کس می دانی که هیچ نگفته ام و یا کم گفته ام و همچنان با لبان خاموش قیافه ای شاید آرام سری افتاده ایستاده ام و با چشمان بی تفاوت خدا را تماشا می کنم.... که تسلیمم- هرچه مقدر است-هرکاری می خواهی بکن-ناله نمی کنم.هرچند که با خود می گویم خدایا این چه دردی بود؟چه می دانم؟و چه امتحان سخت و بزرگی!می دانم بدم می گویی و یا می گویند می دانم رنجیده در من می نگری و مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام متهم می کنی! و واقعا چه نیازی است به اینکه خود را در برابر تو تبرئه یا تثبیت کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را بر خود هموار کنم؟نمی کنم چه اشکالی دارد مرا روحی شماری و بشمارند که با زندگی آشتی کرده است و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده!؟
آری دیگر رنجش تلخ و حتی رفتارهای متناقض تو مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت چرا که من متهم هستم به/دوست داشتن/ و این برای کسی که شب ها تا آستانه سحر تنها در گوشه اطاقش بیدار مانده و همه هستی اش را در یاد تو محو کرده و شب ها و روزهای پیاپی،بی خواب و بی خوراک،بی گفت و شنود،دور از خویش و از دیگران،همه در خلوت آرام دردناکش با تو در گفتگو بوده و به تو می اندیبشیده و نجوا می کرده و زندگیش را همه به تو سپرده و اندرونش را همه به تو داده است و خیلی وقتها رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید و سکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد چه سخت و شاید شیرین است متهم شدن،آنهم به چه؟به /دوست داشتن/{به راستی تو نمی دانی که ایمان و اعتقاد هر چه پنهان تر است،پاک تر است و عشق و دوست داشتن هرچه در پناه کتمان مخفی تر است،زلال تر است؟
چگ.نه می توانم احساسم را بیان کنم؟مگر جز کلمات ابزرای دارم؟همیشه چنین است و چه سخت است که کسی جز کلمه چاره دیگری نداشته باشد و..... باید اعتراف کنم دیگر بس است،من دیگر تاب ندارم،باید اعتراف کنم که.... اما من نمی دانم باید چه بگویم اما نه!می دانم که دریای حرفها و حرفها و حرفهائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند و حرف ها را بی خیال می شوم و به یاد روزهایی می افتم که دستانت در دستم بود.آه دست های تو چقدر نرم و شکننده بود می ترسیدم و هنوز هم می ترسم!دلم می خواست چنان بفشرم که در دستم له شوند.چقدر گرمای دستهای تو مهربان بود،هست /وشاید خواهد بود/ آنها را می گذاشتم روی سینه ام،روی قلبم.آرام تر می شدم. .... می ترسم واقعا می ترسم نکند خورد بشود آن روحیه و نرمی دستان و غرور جاه طلبیت؟
می دانی ،من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش نگفته ام،همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام،همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام،ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و...!
هیچکس خبر ندارد که در پنهانی های روح من به قول دکتر شریعتی چه التهاب ها به بند کشیده شده،چه گریستن ها در قلبم عقده کرده و اینچنین بود که پیش تو چنین احساسی نمی کردم و نمی کنم و اگر می دانستی که چه اندیشه ها کرده ام،چه راز و نیازها کرده ام و چه مشت ها که در تنهائی بر دیوار کوفته ام!و چه خوب که نمی دانی!و یا نمی خواهی بدانی.....
× دوستان گرامی وبلاگی ادامه این مطلب یا وصیتنامه به دلایل شخصی غیر قابل عرضه می باشد.
یکشنبه هشتم دی 1387
هیس ساکت!!
شکوه موقوف!...... صدا خفه!.....دردودل ممنوع!... حرافی تعطیل!!
انتظار همیشگی!.....تنهایی ارثی!.....بغض فرو خوردن!!
خنده نامفهوم!.... ناز کردن بی جواب!....غم همزاد!
گریه خوراک شبانه!..... عاشقی دربه در!.... دوست داشتن دردسر!
خوب پس چی آزاد؟
هیس ! ساکت! شکوه موقوف!!
دیوونه بودن آزاد
جمعه سوم آبان 1387
هی بازیگر گریه نکن...
ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
از خودم دلم گرفته. از خودم،دلواپسی هام،از تمام خستگی هام،بغض دل شکستگی هام،هق هق دلبستگی هام،از خودم دلم گرفته...
وقتی من دلم می گیره. وقتی که امید می میره.یادتومیاد تو جوونم،گریه هامو پس می گیره.یعنی باز فاصله و شب یعنی باز یکی اسیره.یعنی یک آدم تنها که جوونه اما پیره.
صبح می شه تو رو می بینم.تو خووبی اما.... ولش کن همینی،من بدم ام همینم.تو توفکر آسموونی،من ولی بند زمینم.اما با این همه حرفا،شب همه ثانیه ها رو زودی از سقف ستاره،دست می برم و می چینم،تا که باز صبح بشه پیدا،تا که باز تو رو ببینم. از خودم دلم گرفته، از همه حرفای کهنم،از مسیر کار و خوونم،از اینکه می گن دیوونم،از خودم دلم گرفته........
سه شنبه ششم آذر 1386
از این ورا گذری.....
به دلایل مشخص کارهای اجرایی ماهنامه و گرفتاری تازه در روزنامه تحلیل روز و بقیه گرفتاری های مربوط به امر انتخابات و ستاد اصلاحات و غیره وقت به روز کردن و بلاگ رو نداشتم اما از این به بعد قصد دارم حداقل هفته ای یکبار به روز کنم.
مطلبی که می بینید عنوان ستون طنزی است که قرار بود در روزنامه تحلیل روز کار بشود که متاسفانه تیغ سانسور به کلیت مطلب نیشی زد(خداییش شما تندی می بینید؟!)از این ورا گذری ...
ادامه مطلب
سه شنبه هشتم آبان 1386
آقای نماینده مردم در مجلس سلام
خیلی وقت بود که نبودم گرفتار کار اجرایی روزنامه نگاری که بشوی حاصلش همین است دیگر اما برای شروع دوباره آخرین مطلب من در ستون یادداشت های زیر زمینی ماهنامه شاخه طوبی را پیش رو دارید:
با خود این ماه قرار گذاشته ام که به جای این اراجیف به دوست سابق و نماینده فعلی ......
ادامه مطلب
چهارشنبه سوم مرداد 1386
یکمسن سالگرد سوختن پروانه های در آتش اتوبوسی در راه گرامی باد
مغلوب جبر زمانه یا جهل فردی؟
معمولاً فاجعه های با خبر آغاز می شوند.خبر کمی بعد از تسلیت و بعد به نچ نچ تأسف و فریاد خشم و در نهایت فراموشی می رسد اما بگذارید اینجا داستان را از عقب آغاز کنیم یکسال زمان را ببریم به عقب و ببینیم در گوی گذشته چه تصویری می افتد .الان چیزی حدود یکسال پیش است .....
ادامه مطلب
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
یادداشت های زیرزمینی منتشرشده در شماره 10شاخه طوبی
گوجه فرنگی حیوانات موزی.... و بلاخره مانتو!
در حالی مطالب این شماره رو باید آماده کنم که در ماه گذشته اون قدر سوژه داغ داشتیم که نگو ! از حیوانات موذی نامیدن روزنامه نگاران توسط یک مقام مسئول تا توزیع رایگان گرجه فرنگی در جیرفت ، ما هم قصد داریم که به بررسی از تمام جوانب (بله، حتی از اون لحاظ که آلان زیر لب گفتی و نیشت باز شد) این موضوعات باحال و بی حال .....
ادامه مطلب

